از هجومِ حرفهای خلقِ نادان خستهاماز دلِ خونینِ و
احوالِ پریشان خستهامحبس گشتم در درونِ پیکرِ رنجورِ خویشهمچو مظلومی که میترسد ز عصیان خستهامخانه یک روزی پناهِ خستگی ها بوده استحال از این خانه که گردیده زندان خستهامخوب بودن حاصلش درد و پشیمانی شدهاز جفایِ یار و جورِ نارفیقان خستهاممثلِ حالِ کودکانِ کار بس آزردهاماز دویدنهای زجر آور پیِ نان خستهامهمچو آن بی خانمانِ گور خواب و بی پناهدیگر از سرمایِ سختِ این زمستان خستهاممثلِ اهوازی که زیرِ سیل مدفون گشته استاز صدای رَعد و از آغازِ باران خستهامکولبَر یا کوهکَن باشد چه فرقی میکندهمچو فرهادِ اسیرِ برف و بوران خستهام #کرامت_غــــــــــریبی
کرامت غریبی...
ما را در سایت کرامت غریبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1400 ساعت: 23:47