خسته در شهرِ پر از حیله و نیرنگ و ریاهر نفس شکوه کنم روی به درگاهِ خداسرنوشتی که برایِ منِ دیوانه نوشتهمچو باغیست خزان دیده و بی برگ و نوااندر این شهر دگر نیست هوا بهرِ نفسبستهام بارِ سفر گرچه ندانم به کجاروزگاری دل ما بود پر از عشق و امیدحال جز محنت و حسرت نبُوَد در دلِ مازخم دل را به هرآنکس که نشان میدادمتا توانست نمک ریخت بر آن جای دوادورهی قحطی مهر است و فراوانیِ دردحاصل عشق نباشد بجز آزار و جفااین همه بغض که فریاد مرا می بلعدکاش می بست شبی راهِ نفس های مرا #کرامت_غــــــــــریبی
کرامت غریبی...
ما را در سایت کرامت غریبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1399 ساعت: 5:51