
از هجومِ حرفهای خلقِ نادان خستهام از دلِ خونینِ و احوالِ پریشان خستهام حبس گشتم در درونِ پیکرِ رنجورِ خویش همچو مظلومی که میترسد ز عصیان خستهام خانه یک روزی پناهِ خستگی ها بوده است حال از این خانه که گردیده زندان خستهام خوب بودن حاصلش درد و پشیمانی شده از جفایِ یار و جورِ نارفیقان خستهام مثلِ حالِ کودکانِ کار بس آزردهام از دویدنهای زجر آور پیِ نان خستهام همچو آن بی خانمانِ گور خواب و بی پناه دیگر از سرمایِ سختِ این زمستان خستهام مثلِ اهوازی که زیرِ سیل مدفون گشته است از صدای رَعد و از آغ...
ادامه مطلب
از هجومِ حرفهای خلقِ نادان خستهام از دلِ خونینِ و احوالِ پریشان خستهام حبس گشتم در درونِ پیکرِ رنجورِ خویش همچو مظلومی که میترسد ز عصیان خستهام خانه یک روزی پناهِ خستگی ها بوده است حال از این خانه که گردیده زندان خستهام خوب بودن حاصلش درد و پشیمانی شده از جفایِ یار و جورِ نارفیقان خستهام مثلِ حالِ کودکانِ کار بس آزردهام از دویدنهای زجر آور پیِ نان خستهام همچو آن بی خانمانِ گور خواب و بی پناه دیگر از سرمایِ سختِ این زمستان خستهام مثلِ اهوازی که زیرِ سیل مدفون گشته است از صدای رَعد و از آغ...
ادامه مطلب